الشيخ عباس القمي ( مترجم : علامه شعرانى )
127
نفس المهموم ( دمع السجوم ) ( فارسي )
نبود و فرمود : در فلان ساعت از شب راه گم مىكنيد سوى چپ رويد بر مردى بگذريد چند گوسفند دارد او را از راه بپرسيد به شما راه نشان ندهد مگر از طعام او بخوريد پس قوچى براى شما بكشد و شما را بخوراند آنگاه برخيزد و شما را راه نمايد سلام مرا به او برسانيد و وى را آگاه كنيد كه من در مدينه ظاهر شدهام . آنها رفتند و راه را گم كردند و فراموش كردند به آن مرد سلام پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم را برسانند و آن مرد عمرو بن حمق خزاعى بود با آنها گفت : آيا نبى صلّى اللّه عليه و آله و سلّم در مدينه ظاهر شده است ؟ گفتند : آرى پس روانهء مدينه شد و به پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم پيوست و بماند آن اندازه كه خداى خواست آنگاه پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم او را فرمود بدان جاى كه بودى بازگرد وقتى امير المؤمنين عليه السّلام به كوفه رفت تو هم نزد او رو پس آن مرد به جاى خود بازشد تا امير المؤمنين عليه السّلام به كوفه آمد به خدمت آن حضرت رسيد و در كوفه بماند . امير المؤمنين عليه السّلام وقتى با او گفت : در اينجا خانه دارى ؟ گفت : آرى . فرمود : آن را به فروش و در محلّهء ازد سرايى به دست كن كه من فردا از ميان شما مىروم و چون خواهند تو را دستگير كنند قبيلهء ازد مانع شوند تا تو از كوفه به جانب موصل روى بر مردى مقعد بگذرى نزد او نشينى و از او آب خواهى او تو را آب دهد و از كار تو پرسد او را آگاه كن و او را به اسلام بخوان مسلمان شود و به دست خود بر زانوهاى او مسح كن خداوند تعالى درد از او دور كند و برخيزد و با تو روان شود . آنگاه به كورى گذرى در راه نشسته آب خواهى آبت دهد و از كارت پرسد او را خبر ده از كار خويش و به اسلام خوانش اسلام آورد و دست بر چشمانش كش . خداى عزّ و جلّ او را بينا گرداند و پيروى تو كند و اين دو تن پيكر تو را در خاك دفن كنند . آنگاه سوارانى در پى تو آيند چون در مكانى چنين و چنان نزديك قلعه رسى آن سواران نزديك به تو رسند از اسب فرود آى و به غار اندر شو فاسقان جنّ و انس در كشتن تو شريك گردند . همهء آنچه امير المؤمنين عليه السّلام گفته بود بر سر او آمد و او همچنان كرد كه امير المؤمنين فرموده بود چون به آن قلعه رسيد آن دو مرد را گفت بالا رويد بنگريد چيزى مىبينيد آنها رفتند و گفتند : سوارانى روى بما مىآيند از اسب به زير آمد به درون غار رفت و اسب او بگريخت چون داخل غار شد مارى سياه او را بگزيد و آن سواران برسيدند اسب او را ديدند رميده گفتند : اين اسب اوست و او هم در اين نزديكى است پس به جستجوى او شدند و در غارش يافتند هر چه دست به پيكر او فرو بردند گوشت وى از پيكر جدا مىشد سر او برگرفتند و نزد معاويه بردند و آن را بر نيزه نصب كرد و اين اول سر است در اسلام كه بر نيزه